
عشق تنها برای یک بار می آید و برای تمام عمرش می آید. عشق همان بود که به تو ورزیدم.
حقیقتا همان یک بار حقیقتا همان یک بار و از بس بدان آویختم تا همیشه همه ی زندگی ام با آن پیش خواهد رفت.
پس تا همیشه عا شقت می مانم.
هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش!
چون به هيچش نفروشم؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش
سنگدل، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر، گويدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت! مخروش
آتش عشق بهشت است، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است، مپرهيز و بنوش
بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش!
گاهی گمان نمیکنی و می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود ...
اينقدر تو رو دوست دارم كه هيچ كسي كسي رو اين جوري دوست نداشت![]()
اينقدر برات ميميرم قدر يه دنيا خوبي قدر هزارتا ستاره![]()
بي تو دلم ميگيره، وقتي تنها ميشم كارم انتظاره![]()
اينقدر تو رو دوست دارم كه هيچ كسي كسي رو اين جوري دوست نداشت![]()
وقتي نگاهم ميكني قشنگيهاتو دوست دارم![]()
حالت معصوم چشات رنگ نگاتو دوست دارم![]()
وقتي صداتو ميشنوم دلم برات پر ميزنه![]()
ترس يه روز نديدنت غم بزرگه قلبمه![]()
انشالله
سال۸۹،سالی بدون درد و غصه و پر از شادی، سلامتی و با هم بودن باشه!![]()
![]()
سايه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستي بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
دم اونای که تو خونه تکونی دلشون مارو دور نریختن گرم ما سعی می کنیم زیاد جا نگیریم!
سال نو مبارک!
من فقط عاشق اينم حرف قلبتو بدونم
الكي بگم جدا شيم تو بگي كه نمي تونم
من فقط عاشق اينم بگي از همه بيزاري
دو سه روز پيدام نشه تا ببينم چه حالي داري
من فقط عاشق اينم عمري از خدا بگيرم
اينقدر زنده بمونم تا به جاي تو بميرم
من فقط عاشق اينم روزهايي كه با تو تنهام
كار و بار زندگيمو بذارم براي فردا
من فقط عاشق اينم وقتي از همه كلافم
بشينم يه گوشه ي دنج موهاي تو رو ببافم
عاشق اون لحظه ام كه پشت پنجره بشينم
حواست به من نباشه دزدكي تو رو ببينم
من فقط عاشق اينم عمري از خدا بگيرم
اينقدر زنده بمونم تا به جاي تو بميرم!!!
شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن.
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..
شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.
شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم ترکيه و دوبي و اروپا و آمريک ا و ........ را آباد ميکنيم..
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن..
شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد.
شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده.
شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
شهر هرت جایی است که ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است!!
شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
شهر هرت جايي است كه .........
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست
همه ي زيبايي هاي بي پيرايه ازعشق سرچشمه مي گيرند،
اماعشق از چه چيز سرچشمه مي گيرد؟
عشق از جنس چيست ؟
اين فراطبيعي از كدامين طبيعت جاري شده است؟
زيبايي زاده ي عشق است.
عشق زاده ي توجه و اعتناست،
توجه اي ساده به ساده ها.
توجه اي متواضعانه به هر آنچه كه متواضع و بي پيرايه است.
توجه اي زنده به همه ي زندگي ها
دلم گرفته بود, دلم خيلي گرفته بود, وقتي اين آهنگ رو گوش دادم بغضم تركيد...
رفتي حالا به كي بگم خيلي دلم تنگه برات
ميخوام يه بار ببينمت سر بذارم رو شونه هات
دوست داشتم با گلهاي سرخ مي اومدم به ديدنت
نه اينكه با رخت سياه چشماي سرخ ببينمت
گل رو پرپر ميكنم سر مزارت تا ابد بارونيه چشماي يارت
رفتي افسوس گل من تو در دل خاك از تو يادگاريه چشماي نمناك
پاييز غريب و بيرحم اون همه مرگ مگه كم بود
گل من رو چرا چيدي گل من دنياي من بود
گلمو ازم گرفتي تك و تنهام زير بارون
حالا كه نيستي كنارم ميذارم سر به بيابون
هنوزم بارون ميباره توميآي انگار كنارم
خودتم بهتر ميدوني مثل بارون ميبارم
بگوييد بر گورم بنويسند
زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت
مهربان بود ولي مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت ولي از ان لذت نبرد
در ابگير قلبش جنب و جوشي بود ولي كسي بدان راه نيافت
در زندگي احساس تنهايي مي نمود ولي هرگز دل به كسي نداد
و خلاصه بنويسيد
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن
احساس عجيبي دارم.احساس ميكنم عشقم... احساسم... دوست داشتنم رو گم كردم!تنهام... خيلي تنهام...
اي كاش مي شد... !
گفتگو با خدا
خوابيده بودم ,در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند. روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .من به قول خود وفا كردم ،هرگز تو را تنها نگذاشتم ،هرگز تو را رها نكردم ،حتي براي لحظه اي.آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!!»
مرد قوي هيكل ، در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند .
روز اول 18 درخت بريد . رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه كار تشويق كرد . روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد ، ولي 15 درخت بريد .
روز سوم بيشتر كار كرد ، اما فقط 10 درخت بريد . به نظرش آمد كه ضعيف شده است . نزديكش رفت و عذر خواست و گفت : « نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم ، درخت كمتري مي برم»
رئيس پرسيد : «آخرين بار كي تبرت را تيز كردي ؟»
او گفت : «براي اين كار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم.»
بی تو من خرابم دررنج و عذابم بی تو من خرابم دررنج و عذابم
ای عشق ای عشق
چه ویرانگر ولی شیرینی ای عشق
گهی شاد و گهی غمگینی ای عشق
بیا که با غم افسونگری هات
برای درد دل تسکینی ای عشق
نیایش هایم از تاثیر عشقه
که پایم بسته و زنجیر عشقه
ندارم چاره ای جز عشق و مستی
که این بیچارگی تدبیر عشقه
راستی اگه یار نبود چی میشد؟
احساسی در کار نبود چی میشد؟
تو لحظه لحظه های ناامیدی
عشق اگه غمخوار نبود چی میشد؟
با افکار غمگین همزیستی مسالمت آمیزمان را ادامه میدهیم.
اتفاقات بسیار ریز، گذشته را با دردی عمیق و چندش آور زنده می کند.. اما یاد گرفته ام گذشته را مثل تاریخ ،در موزه نگهداری کنم و گاهی که چشمم بهش می افتد بگویم : خدا بیامرزدش..
این روزها، ایام سرزندگی و شادابی منند. دودستی به لحظات آویزان شدهام و در میان کوچه باغ زندگی، تاب بازی می کنم..شادی کمیابش را از آسمان می دزدم .. نگاه میکنم .. بو میکشم .. لمس میکنم و گاز میزنم ..
ای نگاهت نخی از مخمل واز ابریشم
چند وقت است که هرشب به تو می اندیشم
به تو آری،به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همین باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ،همان تصویری
که سراغش زغزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ،به تکلم ، به دل آرایی تو
به خموشی،به تماشا ،به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یه نفرمثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران ،سنگ سبکبار شده
برسر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یه نفرمثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
شبحی چند است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
ای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هرشبه تصویر تو نیست
اي عزيز :
من براي مرگ خود يك بهانه مي خواهم
يك بهانه ي پوچ و عاشقانه
با تو نبودنم مرگ است
بي تو بودنم هرگز
گر بهانه اين باشد
من بهانه مي گيرم
عاشقانه مي ميرم
متشکرم:
برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.
برای همه وقت هایی که به حر ف هایم گوش کردی.
برای همه وقت هایی که به من شهامت و جرأت دادی.
برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.
برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی.
برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.
برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.
برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.
برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من هستی.
برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم".
برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.
برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.
برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.
برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.
برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.
برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.
به خاطرهمه این ها، هیچ وقت فراموش نکن که:
همیشه برای گوش دادن به حرف هایت آمادگی دارم.
همیشه پشتیبانت هستم.
من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود.
فقط کافی است چیزی از من بخواهی، بلافاصله از آن تو خواهد شد.
می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم.
من کاملاً به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی.
در دنیا تو از هر چیزی برایم مهمتر هستی.
همیشه دوستت دارم، چه به زبان بیاورم چه نیاورم.
همین الان در فکر تو هستم.
تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری.
من همیشه برای تو این جا هستم و دلم برایت تنگ است.
هر وقت که احتیاج به درد و دل داشتی روی من حساب کن.
تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند / همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند // ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند / گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند // آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند / عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند // خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد / عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
كنار كارون ميشينم و اين شعرو مي خونم.ولي اصفهان و اهواز نداره...!آسمون هر دوتاشون يه رنگه... خداي آسمونشم يكيه!
اميدوارم هميشه فاصله هارو با قلبتون اندازه بگيريد ......
دلم مي خواد به اصفهان برگردم
بازم به اون نصف جهان بر گردم
برم اونجا بشينم در كنار زاينده رود
بخونم از ته دل ترانه وشعر وسرود
خودم اينجا دلم اونجا همه ي راز ونيازم اونجاست
اي خدا عشق من و يار من و اون گل نازم اونجاست
چه كنم با كي بگم؟ عقده ي دل را پيش كي خالي كنم؟
دردمو با چه زبون به اين و اون حالي كنم؟
آسمون گريه كند بر سر جانانه ي من
اشكخيزان شده دلدار در آن خانه ي من
از غم دوري او همدم پيمانه شدم
همچو شبگرد غزل خون سوي ميخانه شدم
مست و ديوانه شدم ... مست و ديوانه شدم ...
به خدا اين دل من پر از غمه تموم دنيا برام جهنمه
هر چه گويم من از اين سوز دلم به خدا بازم كمه
چه كنم با كي بگم؟ عقده ي دل را پيش كي خالي كنم؟
دردمو با چه زبون به اين و اون حالي كنم؟
التماس دعا
روز پاييزي ميلاد تو در يادم هست
روز خاكستري سرد سفر يادت نيست
ناله ي نا خوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر يادت نيست
تلخي فاصله ها نيز به يادت ماندست
نيزه بر باد نشسته ست و سپر يادت نيست
يادم هست يادت نيست
خواب روزانه اگر در خور تقدير نبود
پس چرا گشت شبانه در به در يادت نيست؟
من به خط و خبري از تو قناعت كردم
قاصدك كاش نگويي كه خبر يادت نيست
يادم هست يادت نيست
عطش خشك تو بر ريگ بيابان ماسيد
كوزه اي دادمت اي تشنه مگر يادت نيست؟
توكه خود سوزي هر شب پره را مي فهمي
باورم نيست كه مرگ بال و پر يادت نيست
تو به دل ريختگان چشم نداري بي دل
آن چنان غرق غروبي كه سحر يادت نيست
يادم هست يادت نيست
امشب به قصه ي دل من گوش مي كني
فردا مرا چو قصه فراموش مي كني
ا ين در هميشه در صدف روزگار نيست
مي گويمت ولي تو كجا گوش مي كني
دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت
اي ماه ها كه دست در آغوش مي كني
در ساغر تو چيست كه با جرعه ي نخست
هشيار و مست را همه مدهوش مي كني
گر گوش مي كني سخني خوش بگويمت
بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاهدار اگرش نوش مي كني
سايه چو شمع شعله در افكنده اي به جهل
زين داستان كه با لب خاموش مي كني
در دلم ترديد دارم عشق را فهميده ام
يا فقط نوري ز عشق، من ديده ام
گر که اين نور است پس عشق چيست
يا که معشوق چنين اعجاز کيست
تا کجا بايد برفت و در کجا بايد نشست
تا به کي اين شيشه ي دل دم به دم بايد شکست
در شکستن رازها پنهان و اسراري نهان
بي شکستن در وجودش نيست اين درّ گران
اين چه اعجازي است دل را مي برد
صاحب اعجاز از بهر وصال جان مي خرد
چون که جان دادي دگر دلداده اي
عاشقي را مي خري و ساکن ميخانه اي
من که مخمور مي و ساقي شدم ديوانه ام
تا ابد هم ديوانه ي ساکن ميخانه ام